| موقعيّت نوّاب يا ابواب اربعه در آثار بهائى |
| شمارۀ ٧ | |
|
نگارش: گيو خاورى |
|
|
در بارهٴ موضع و موقعيّت ابواب اربعه در آثار مبارکه تفاوتهائى ظاهراً وجود دارد که بحث حاضر را مىطلبد. حضرت اعلی در ابتداى اظهار امر خود را ٰٰبابٰٰناميدند تا با استمداد از حافظهٴ تاريخى مردم که ارتباط ابواب اربعه با امام غائب را در خاطر داشتند ارتباط خويش را با امام دوازدهم اعلام کنند کما اينکه مانند آنان تواقيع خويش را از سوى امام غائب معرفى مىفرمودند تا مردم را براى اعلام علنى مقامات عاليهٴ خويش چنانکه در مجلس وليعهد و علماء در تبريز وقوع يافت آماده فرمايند بطورىکه حضرت بهاءالله در يکى از الواح مىفرمايند: "حضرت اعلی نظر به ضعف عباد در اوان ظهور در بيانات مدارا نمودهاند و به حکمت تکلم فرمودهاند ... چه که اگر اوّل ظهور بکلمهٴ اخرى نطق مىفرمودند يعنى آنچه در اواخر فرمودند اوّل مىفرمودند شرارهٴ نار اعراض و انکار در اوّل وارد مىآورد آنجه را که در آخر وارد آورد..." (١) و اينک اين حقيقت که بقول انسکلوپدى بريتانيکا ديانت بهائى حضورش در جهان بعد از يک قرن و نيم گستردهتر از حضور ديانت اسلام پس از ١٤ قرن است گواه الهى بودن ابتکار حضرت اعلی در ظهور زير نام باب است. توضيح آنکه در زمان حضرت امام حسن عسکرى امام يازدهم، شيعيان ظاهراً انتظار داشتند که آنحضرت جانشين خود را مانند ساير ائمهٴ اطهار تعيين نمايد و چون ايشان فرزند ذکورى نداشت تعيين جانشين مقدور نبود لذا بعد از رحلت امام يازدهم يکى از رؤساى قوم براى آنکه بزعم خود مشکل جانشينى را حلّ کند چنانکه بعداً خواهد آمد مدّعى شد که آن حضرت فرزندى بنام محمّد دارد که از نظر ايمنى در اختفا بسر مىبرد (٢) و فقط وى که عثمان سعيد اسدى نام داشت مجاز بديدار اوست و تواقيع آن حضرت را مىآورد و تعاليم وى را ابلاغ مىدارد و چون بمنزلهٴ درى ميان امام غائب و پيروانش بود به باب يا نائب امام موسوم شد و وى در موقع مرگش جانشين خود را که با امام غائب در ارتباط بود تعيين نمود و باين ترتيب بمدت ٦٩ سال چهارباب پديد آمدند که به ابواب اربعه موسوم گشتند باب چهارم در اثر اصرار و فشار مردم که اشتياق بديدار امام غائب داشتند که وجود خارجى نداشت ناچار شد اعلام کند که امام براى هميشه از انظار غائب شد و در آينده ظاهر خواهد شد (٣) حضرت بهاءالله در بارهٴ تسميهٴ حضرت اعلی به باب مىفرمايند: "ملاحظه نمائيد که اوّل امر، آن حضرت به بابيّت خود را ظاهر فرمودند، اين نظر بآن بوده که طيور افئدهٴ انام در آن ايام قادر بر طيران فوق اين مقام نبودندٰٰ(٤) و در لوح ديگرى مىفرمايند: همين ادعاى بابيّت حضرت اعلی روح ماسواه فداه مدلّ و مظهر شئون ناس بوده و هست... اگر خلق مستعد بودند جز ذکر آفتاب حقيقى و سماء معنوى از لسان و قلم آن حضرت جارى نمىشد چنانچه از بعضى آيات مبارکه مستفاد مىشود بلی طفل رضيع را لحم مضر است... (٥) از جمله آيات مبارکه که اشاره فرمودهاند در آنها عنوان باب را حضرت اعلی نظر بعدم استعداد خلق بدواً براى خود اختيار فرمودند در کتاب مستطاب قيّومالاسماء که نزول آن با اظهار امر به جناب ملاّحسين بشرويه آغاز شد مىتوان زيارت نمود: ...در سورةالملک ظاهراً تفسير احسنالقصص را منزول از نزد محمّدبنالحسن موعود غائب شيعيان اثنىعشرى دانسته مىفرمايند: ٰٰاللهقد قدّر ان يخرج ذلک الکتاب فى تفسير احسن القصص من عند محمّدبن الحسن...ٰٰو در سورهٴ هشتم مىفرمايند که حضرتشان عبد الهى و صاحب بيّنات از نزد بقيّةالله منتَظَر هستند: ٰٰانى عبدالله اتانى البيّنات من عند بقيّةالله المنتَظَر امامکم...ٰٰ در سورهٴ پنجاه و ششم مىفرمايند که باب امام منتَظَرند و آنچه مىدانند از نزد امام است: ٰٰايهاالملأ انا باب امامکم المنتَظَر...لا اعلم الاّ ما علّمنى امامى... ...از امارات و قرائن موجوده در کتاب قيّومالاسماء و تصريحات نازله در کتاب بيان فارسى و کتاب دلائل سبعه و برخى ديگر از آثار مبارکهٴ حضرت باب مستفاد مىشود که آن حضرت با اظهار اين بيانات قصد مدارا و مماشات با خلق داشتند... حضرت باب در کتاب دلائل سبعه در توضيح علل اظهار مقام بابيّت در آغاز ظهور مىفرمايند: ٰٰنظر کن در فضل حضرت منتَظَر که چقدر رحمت خود را در حقّ مسلمين واسع فرموده تا اينکه آنها را نجات دهد مقامى که اوّل خلق است و مظهر انّنى اناالله چگونه خود را باسم بابيّت قائمآل محمّد ظاهر فرموده و به احکام قرآن در کتاب اوّل حکم فرمود تا آنکه مردم مضطرب نشوند از کتاب جديد و امر جديد و مشاهده کنند که اين مشابه است با خود ايشان لعلّ (شايد) محتجب نشوند و از آنچه براى آن خلق شدهاند غافل نمانندٰٰ ...براى تجسم ميزان ضعف عباد و عدم آمادگى ايشان براى پذيرش ظهور جديد مىتوان به داستان اعراض و انزواى ملاّعبدالخالق يزدى اشارت نمود که در آغاز مقام بابيّت حضرت نقطهٴ اولی را پذيرا گشت ولکن طاقت استماع اعلان مقامات ديگر را نداشت و چون در توقيع مبارک خطاب باو حضرت نقطهٴ اولی بتصريح مقام قائميت را اظهار داشتند ملاّعبدالخالق اعراض نمود با آنکه شخص مذکور بتصريح قلم اعلی (از جمله در کتاب مبارک ايقان) از علماء برجستهٴ زمان خويش بود (٦) و پسرش شيخعلی نيز در حوادث قلعهٴ شيخطبرسى بشهادت رسيده بود. جمال ابهى در يکى از الواح در خصوص اعراض ملاّعبدالخالق مىفرمايند: ٰٰملاّعبدالخالق که از مشايخ شيخيه بود در اوّل امر که نقطهٴ اولی روح ماسواه فداه در قميص بابيّت ظاهر، اقبال نمود و عريضه معروض داشت. از مصدر عنايت کبرى ذکرش نازل و برحسب ظاهر کمال عنايت نسبت به او مشهود تا آنکه لوحى مخصوص او ارسال فرمودند در او اين کلمهٴ عليا نازل قوله تعالی انّنى اناالقائم الّذى انتم بظهوره توعدون. بعد از قرائت صيحه زد و به اعراض تمام قيام نمود (٧) و جمعى در ارض طا بسبب او اعراض نمودندٰٰ. بايد اصولاً توجّه داشت که مراد از بابيّت بقيّةالله بحقيقت همان بابيّت ظهور يا مدينهٴ حضرت مَن يُظهِرُهالله (جمال ابهى) است که بجهت رعايت حکمت از آغاز ظهور بنحو منطبق با مقتضيات زمان بيان فرمودهاند چنانکه حضرت عبدالبهاء در مقالهٴ شخصى سيّاح بدين نکته اشاره فرمودهاند. حضرت ولىّامرالله نيز در توقيعات مبارکهٴ خويش تصريح مىفرمايند که حضرت باب هرگز بواقع مدعى نائبيّت (نيابت) قائم موعود نبودهاند ومرادشان از بابيّت در حقيقت بابيّت حضرت مَنيُظهِرُهالله بودهاست. در آثار حضرت قدّوس نيز عنوان ٰٰباب مدينهٴ الهيّهٰٰدر خصوص حضرت باب تصريح گشتهاست...ٰٰ (٨) چنانکه اشاره شد عنوان ٰٰبابيّتٰٰاز ابتکارات ابواب اربعه براى خويش بوده که حضرت بهاء الله در بارهٴ نوّاب يا ابواب اربعه چنين مىفرمايند: ٰ"از حضرت جعفر (برادر حضرت امام حسن عسکرى يا امام يازدهم) سؤال نمودند آيا از براى حضرت عسکرى اولاد ذکورى موجود است آن مظلوم ابا نمود و فرمود دو سال قبل طفلی بوده و فوت شد. صاحبان غرض او را طرد و لعن نمودند و کذّابش گفتند و قول آن زن کاذبه چون موافق هوى و اغراض نفسانيّهٴ نفوس غافله بود آنرا اخذ کردند و اعلان نمودندٰٰ منظور از آن زن کاذبه حليمهخاتون است که گويند عمّهٴ امامحسن عسکرى بود و داستان تولّد قائم از نرجسخاتون بوسيلهٴ او نقل شدهاست. و نيز مىفرمايند: ٰٰاز جعفر برادر عسکرى سؤال نمودند که آيا از برادر تو اولادى مانده فرمودند طفلی بوده و فوت شد بعد که هياکل مجعوله اين کلمه را شنيدند تکذيب نمودند و او را کذّاب ناميدند ملاحظه کنيد که ظلم بچه مقام بوده و افترا بچه رتبه رسيد بعد ذکر ناحيهٴ مقدّسه و ظهور تواقيع بميان آمد. يا حزبالله از اهل فرقان سؤال نمائيد جابلقا کو جابلسا کجا رفت آن مدن و ديار موهومه چه شد صادق را کذّاب گفته يعنى جعفر بيچاره را که يک کلمه بصدق تکلّم نمود از صدر اسلام تا حين کذّابش گفتند" (مائدهٴ آسمانى جلد ٤) "اى دوستان کذب قبل محبوب بعد را آويخت و به رصاص ظلم شهيد نمود... يکى ذکر جابلقا نمود و ديگرى به جابلسا اشاره کرد و کاذب ديگر هيکل موهومى ترتيب داد و بر عرش ظنون مقرّ معين نمود. بىانصافى ناحيهٴ مقدّسه ذکر کرد و بىانصافى ديگر کلماتى باو نسبت داد و اين امور منکرهٴ کاذبه سبب و علت شد که سلطان مدينهٴ احديّه را بتمام ظلم شهيد نمودند... هزارسال او ازيد جميع فرق اثنىعشريه نفس موهومى را که اصلاً موجود نبوده مع عيال و اطفال موهومه در مدائن موهومه محل معين نمودند و ساجد او بودند و اگر نفسى انکار مىنمود فتواى قتل مىدادند" (اقتدارات) "ابواب اربعه سبب و علت گمراهى گشتند اگر آن حرفهاى کذبه از آن مطالع کذب ظاهر نمىشد نقطهٴ وجود روح ما سواه فداه شهيد نمىگشت" (مائدهٴ آسمانى جلد ٤) "و انّه لما ظهرالله بلسلطانه و ختم النبوّة بمحمّد رسولالله اذا يستدلّ بالامامة ثمّ بها قال حسين بن روح بعدالّذى هو احتجب النّاس من کلمات الّتى يروى عليه بانّ القائم کان فى جابلقا و امثاله کما سمعت باذنک و کنت من السّامعين و انّک او تنظر اليوم لتعرف بان ملأالقرآن ما احتجبوا علیالله و مظهر نفسه الاّ بما رواه هذاالرّجل و کانالله علی ما اقول شهيدا"(٩) مضمون بيان مبارک بفارسى چنين است: خداوند نبوت را به محمّد رسولالله پايان داد سپس به امامت مستدلّ شد تا آنکه حسين بن روح (سومين باب از ابواب اربعه) مردم را به کلماتى که در بارهٴ قائم روايت کرد گمراه نمود مبنى بر اينکه قائم در جابلقا و امثال آنست چنانکه با گوشهايت شنيدى و اگر امروز توجّه کنى مىبينى که اهل قرآن گمراه و محتجب نسبت به خداوند و مظهر نفس او نشدند مگر به آنچه اين مرد آنرا روايت نمود و خداوند بآنچه گفتم گواه است. همچنين مىفرمايند: ٰٰکلّما سمعت فى ذکر محمّدبن الحسن روح من فى لجج الارواح فداه حقّ لاريب فيه و انّا کلّ به موقنون ولکن ذکروا ائمّةالدين بانّه کان فى مدينة جابلقا و وصفوا هذه المدينة بآثار غريبه و علامات عجيبه و انّک لو تريد ان تفسر هذه المدينة علی ظاهرالحديث لن تقدر و لن تجدها ابداً لو تفحّص فى اقطارالعالم و اطراف البلاد لن تجدها باوصاف الّتى و صفوها من قبل...و انّک لو تدلّنى الی هذهالمدينة انا ادّلک الی هذه النّفس القدسيّة الّتى عرفوهالنّاس بما عندهم لا بما عنده" (جواهرالاسرار) (١٠). مضمون بيان مبارک بفارسى اينست: آنچه در بارهٴ محمّدبنحسن (محمّد پسر امام حسن عسکرى) شنيدى حقيقت دارد و شکى در آن نيست و ما همه به آن ايقان داريم ولی پيشوايان دين گفتهاند او در شهر جابلقاست و اين شهر را به آثار غريب و علامات عجيب وصف کردهاند و اگر بخواهى به ظاهر حديث اين شهر را تفسير کنى قادر بآن نيستى و آنرا ابداً نمىيابى. اگر در اقطار عالم و اطراف بلاد تفحّص کنى آنرا با اوصافى که از قبل وصف کردهاند پيدا نمىکنى...و اگر تو مرا به چنين شهرى راهنمائى کنى من ترا باين نفس مقدّسى دلالت مىکنم. که مردم او را بآنچه که نزدشان است نه آنچه که نزد اوست ميشناسند. بنابراين تلويحاً در جواهرالاسرار که از آثار منزله در دور بيان است وجود فرزندى بنام محمّد براى امامحسن عسکرى نفى شدهاست زيرا وقتى شهرى بنام جابلقا که پيشوايان دين آنرا مقرّ محمّدبن حسن مىدانند موهوم تلقى شود طبعاً وجود محمّدبن حسن در آن پذيرفتنى نيست. مضافاً باينکه بعداً در الواح فارسى چنانکه زيارت شد صريحاً وجود او را موهوم تلقى فرمودهاند بعلاوه حضرت بهاءالله در جواهرالاسرار مىفرمايند: ٰٰ...و انک بهذا العين ترى کلّ الظهورات اسمهم محمّد و آبائهم حسن و ظهروا من جابلقا قدرةالله و يظهروا من جابلسا رحمة الله و جابلقا لم يکن الاّ خزائن البقاء فى جبروت العماء و مدائن الغيب فى لاهوت العلاء ... ولکنّ الّذى ظهر فى السّتين لا تحتاج فى حقّه لا التّبديل و لا التّأويل...ٰٰ مضمون بيان مبارک بفارسى اينست: از اين ديدگاه تو همه مظاهر الهى را با نام محمّد و پدرانشان را با نام حسن مىبينى که از جابلقاى قدرت ظاهر شدند و از جابلساى رحمت الهى ظهور مىکنند و جابلقا نيست مگر گنجينههاى بقا در جبروت عماء و شهرهاى پنهان در لاهوت علاء...ولی کسىکه در سال ٦٠ (١٢٦٠ ه ق) ظاهر شد در حقّ او نيازى به تبديل و تأويل ندارى. نتيجهٴ حاصل از تلفيق مطالب الواح مبارکهٴ فوق اينست که وجود جابلقا و جابلسا و محّمدبن الحسن موهومند و آنها را حمل بظاهر نمىتوان نمود: ٰٰو انک لو تريد ان تفسّر هذه المدينة علی ظاهر الحديث لن تقدرٰٰ بنابراين جابلقا و جابلسا را قابل تأويل تلقى فرمودهاند که تأويل ديگرى از آنرا در اشعار جناب نعيم شاعر معروف بهائى مىتوان يافت:(١١) ٰ...گفتىآنشهبهشهر جابلساست يا بشهر دگر که جابلقاست گر بود اين بنا بروى زمين از چه بيرون زنقشهٴ دنياست بهر هر فرقه شهر پنهانى است آن نهتنها زديده ناپيداست کوه کيخسرو و آسمان مسيح کهف رضوىوشهربنموسىاست خلد ادريس و بوستان ارم باغ عدن آشيانهٴ عنقاست با تو گويم که آن دو شهر عزيز در زيارات سيّدالشهدا است اشاره باين بيان در زيارت نامهٴ حضرت حسين است: ٰٰاشهد انّک کنت نوراً فى الاصلاب الشامخة و الارحام المطهّرةٰٰ(١٢) يعنى شهادت مىدهم تو نورى هستى در اصلاب شامخه و ارحام پاک که مراد اينست که از پدر و مادرى تولّد خواهى يافت و امام غائب هزارساله نخواهى بود. حضرت عبدالبهاء نيز الواحى دارند در بارهٴ امام غائب و نوّاب اربعه که بدواً زينتبخش اين مقال مىشود و سپس با آنچه از قبل آمد تطبيق و تلفيق مىگردد. حضرت عبدالبهاء در لوح جناب صدرالصدور مىفرمايند: "امام دوازدهم، قائم موعود در حيّز ملکوت روحاً موجود بود و در يوم ظهور جسماً مشهود گشت باين تجسّم شخص ثانى گشت و ان من شىء الاّ عندنا خزائنه و ماننزله الاّ بقدر معلوم. آنچه در حيّز ملک ظاهر گردد اوّل در حيّز ملکوت بوده و حکم وجود داشته اين مسئلهٴ امام دوازدهم و قائم موعود در احاديث شيعه بسيار متزلزل است اگر نفسى انصاف داشته باشد هيچيک از اين روايات مختلفهٴ متباينهٴ متعارضه را اعتماد ننمايد. حضرات شيعيان هريک از ائمهٴ اطهار را در يومش قائم مىدانستند و منتظر خروج او بودند بعد از امام حسن عسکرى رؤساء ملاحظه کردند که بنياد اميد شيعيان بکلّى ويران خواهد شد و مأيوس و مضمحل خواهند گشت خواستند بوسيلهاى نگهدارى کنند لهذا کنايه و استعاره و مجاز و تأويل بکار بردندٰٰ و در لوحى به اعزاز جناب فاضل شيرازى مىفرمايند: "در حصوص امام ثانى عشر استفسار نموده بوديد اين تصور از اصل در عالم جسم وجود نداشته بلکه حضرت امام ثانى عشر در حيّز غيب بوده امّا در عالم جسد تحققى نداشت بلکه بعضى از اکابر شيعيان در آنزمان محض محافظهٴ ضعفاى ناس چنين مصلحت دانستند که آن شخص موجود در حيّز غيب را چنين ذکر نمايند که در حيّز جسم است لان عالم الوجود واحد چنين تفکّر و تصّورى و تدبّرى نمودند...بارى اگر رجوع بروايات شود و دقت تام گردد واضح و مشهود مىشود که اين امام همام عليهالسلام از اصل در حيّز جسم نبودهٰٰ(١٣). ماحصل آنکه چنانکه در الواح مبارکهٴ حضرت بهاءالله زيارت شد ابواب اربعه با دروغى که در بارهٴ وجود فرزندى براى حضرت امام حسن عسکرى ساختند و مدّعى غيبت او در جابلقا و جابلسا شدند موجب گمراهى مردم و مآلاً شهادت حضرت باب گرديدند ولی از طرف ديگر جابلقا و جابلسا را جابلقاى قدرت الهى و جابلساى رحمت الهى در جواهرالاسرار که از آثار قلم اعلی در دور بيان است معرفى فرمودند که با تبيينات حضرت عبدالبهاء در اين خصوص که زيارت شد مىتوان گفت ابواب اربعه براى آنکه بنياد اميد شيعيان ويران نشود و محض محافظهٴ ضعفاى ناس بآن جعليّات دست زدند که بموجب بيانات مبارکهٴ حضرت بهاءالله موجب گمراهى مردم و شهادت حضرت باب گرديدند. مآخذ و ياداشتها ١ _ بنقل از کتاب "يوسف بهاء در قيومالاسماء" تأليف دکتر نصرتالله محمّدحسينى چاپ مؤسّسهٴ معارف بهائى شهرالمسائل ١٤٨ بديع، دسامبر ١٩٩١ ميلادى صفحهٴ ٤٤. قيومالاسماء تفسيرى است که حضرت ربّ اعلی بر سورهٴ يوسف قرآن مرقوم فرمودند و به تفسير احسنالقَصص معروف است، يوسف بحساب ابجد برابر قيّوم و مساوى ١٥٦ مىباشد، اوّلين سورهٴ اين تفسير مبارک بنام سورةالملک در شب اظهار امر حضرت اعلی در بيت مبارک شيراز در حضور جناب ملاّحسين بشرويهاى نازل شد و بقيهٴ سورهها جمعاً ١١١ سوره به تعداد آيات سورهٴ يوسف قرآن بتدريج نازل گرديد(فرهنگ لغات منتخبه تأليف دکتر رياض قديمى ص ٦٤٠) و در همان جا آمدهاست: احسن القَصص، بهترين طرز داستانسرائى، در قرآن مجيد شرح داستان حضرت يوسف را احسنالقَصص ناميدهاند(آيهٴ ٣سورهٴ يوسف) ص ٢٧ قيّومالاسماء را جناب ملاّعلی بسطامى دومين نفس مقدّسى که به حضرت اعلی ايمان آورد در حالیکه حامل توقيع مبارک خطاب به شيخمحمّدحسن صاحب جواهر بود با خود به کربلا برد و به اتّهام داشتن آن بوسيلهٴ علماى سنّى و شيعه مورد محاکمه قرار گرفت. بهپژوهشنامهٰٰسال دوم شمارهٴ اوّل ص ٨٤_٣٩ تحت عنوان محاکمهٴ ملاّعلی بسطامى و به ضميمهٴ مجلّهٴ پيام بديع سپتامبر ١٩٩٩ ٰٰنکاتى پيرامون نخستين محاکمه در تاريخ امر بديعٰٰرجوع شود. ٢ _ حضرت عبدالبهاء مىفرمايند: "...بنواميّه هميشه منتظر آن بودند که آن شخص موعود که از رسالهٴ حضرت محمّد خواهد آمد و موعود است او را بدست آرند و محو و نابود کنند زيرا نهايت خوف از ظهور مظهر موعود داشتند و هرجا نفسى را از سلالهٴ حضرت محمّد يافتند که در انظار محترم بود او را هلاک نمودند...ٰٰ(بنقل از مفاوضات چاپ ليدن هلند سال ١٩٠٨ م ص ٥٥ زير عنوان تفسير باب دوازدهم از مکاشفات يوحناٰٰو در همانجا مىفرمايند: "بنواميّه...ثلث نفوس مقدّسهٴ مبارکه را از سلالهٴ طاهره که ستارگان آسمان بودند محو کردند...ٰ"ٰ ٣ _ شيعهٴ اثنىعشريّه (دوازدهامامى) معتقدند که امام يازدهم (حضرت حسن بن محمّدعسکرى) داراى پسرى بودند که بعد از امام غيبت نمودند و در سرداب خانهٴ پدر در شهر سامره اقامت گزيدند و تا ٦٩ سال چهارنفر (نوّاب اربعه) يکى بعد از ديگرى با آن حضرت ملاقات مىکردند و گفتههاى امام غائب را بشيعيان ابلاغ مىنمودند باين دوره غيبت صغرى مىگويند. دوران بعد از غيبت صغرى (٦٩ ساله) يعنى بعد از نائب چهارم تا زمان ظهور را غيبت کبرى مىنامند (فرهنگ لغات منتخبه تأليف دکتر رياض قديمى ص ٥٦٥). و در همان فرهنگ آمدهاست: "نوّاب اربعه به چهارنفر اطلاق مىشود که بعد از رحلت امام حسن عسکرى بمدّت ٦٩ سال از سال ٢٦٠ هجرى يکى بعد از ديگرى خود را نائب امام معرفى کرده و اظهار مىداشتند که امام حسن عسکرى فرزندى داشتهاند که در سردابى مخفى شدهاند و ايشان آن حضرت را ملاقات مىکنند و از امام دستور و خبر و حديث و دعا مىآورند... اين چهار نائب به ترتيب عبارتند از عثمان سعيد اسدى، ابوجعفرمحّمدبن عثمان، ابوالقاسم حسين بن روح و علی بن محمّد سمرى (ص ١٠١٠_١٠٠٩) ٤ _ مأخذ رديف ١ ص ٤٥. ٥ _ همانجا ص ٤٥ _ طفل رضيع يعنى کودک شيرخوار و لحم يعنى گوشت. ٦ _ در ترجمهٴ انگليسى ايقان شريف بقلم حضرت ولىّامرالله در ضمن يادداشتهاى پايانى آمدهاست: ٰٰملاّعبدالخالق يزدى بدواً از روحانيّون يهود بود که مسلمان شد و به شيخيّه پيوست و بوسيلهٴ جناب ملاّحسين بشرويهاى به حضرت باب مؤمن گرديدٰٰ. نام وى در زمرهٴ چهارده تن از علماى راشدين و فضلاى کاملين و فقهاى بالغينٰٰکه به حضرت باب ايمان آوردند در ايقان شريف آمدهاست (ايقان چاپ مصر ١٣١٨ ه _ ١٩٠٠ م ص ١٨٨) ضمناً در مأخذ رديف ١ در صفحهٴ ١١١ شمارهٴ ٧٥ يادداشتها چنين مىخوانيم: "ملاّعبدالخالق يزدى از مشاهير شاگردان جناب شيخ احمد احسائى در فقه و اصول و کلام و حديث و وعظ و خطابه صاحب مقامى عظيم بود از آثار او کتاب عين الطالبين در اصول فقه و نيز کتاب مصائبالائمّه است وى در سال ١٢٦٨ هجرى قمرى (١٨٥١ ميلادى) در مشهد خراسان درگذشت. ٧ _ اعراض ملاّعبدالخالق يزدى يادآور روايت تاريخ نبيل از جناب شيخ علی ترشيزى ملقّب به عظيم است باين شرح: "...در شب دوم پس از وصول به تبريز حضرت باب جناب عظيم را احضار فرمودند و علناً در نزد او اظهار قائميّت نمودند عظيم چون اين ادّعا را شنيد در قبول متردّد شد. حضرت باب باو فرمودند من فردا در محضر وليعهد و در حضور علماء و اعيان ادّعاى خود را اظهار خواهم کرد و براى اثبات ادّعا بآيات تحدّى خواهم نمود و بجز آيات بساير مطالب متمسّک نخواهم شد. نبيل مىگويد جناب عظيم براى من حکايت کرد و گفت که من آن شب خيلی فکرم پريشان بود تا صبح نخوابيدم وقتيکه نماز صبح را خواندم تغيير عجيبى در خود مشاهده کردم. گويا باب تازه اى در مقابل من گشوده شد. پيش خود فکر کردم که اگر من بدين مقدّس اسلام و حقّانيّت حضرت رسول مؤمن و موقن هستم و به حجّيت آيات معتقد اين اضطراب و پريشانى در بارهٴ امر حضرت باب چه علّت دارد هرچه بفرمايد صحيح است و درست و بدون هيچ ترس و ريبى بايد قبول کرد از حصول اين فکر اضطرابم برطرف شد. بحضور مبارک مشرّف شدم و رجاى عفو و بخشش کردم بمن فرمودند: ببين عظمت امر الهى بچه حدّ است و ظهورالله چقدر عظيم است که امثان عظيم را مضطرب و پريشان خاطر مىسازد...ٰٰ(مطالعالانوار تلخيص تاريخ نبيل زرندى ترجمه و تلخيص جناب عبدالحميد اشراق خاورى نشر چهارم مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى ١٢٩ بديع ص ٣١٧ _ ٣١٨) شيخ علی ترشيزى ملقّب به عظيم از علماى شهير خراسان و مؤمنين اوّليّه در سفر اوّل جناب بابالباب به خراسان مىباشند که متحمّل مصائب عظيمه شدند در تبريز حضرت اعلی به ايشان اظهار قائميّت فرمودند....جناب عظيم جزو محبوسين سياهچال بودند و براى استخلاص حضرت بهاءالله و ساير مسجونين بيگناه اقرار بمسئوليّت خويش در مورد عمل قبيح صادق تبريزى و فتحالله قمى و ابوالقاسم نىريزى در رمى (تيراندازى) شاه نمودند که در نتيجه ايشان را بوضع فجيعى شهيد کردند (فرهنگ لغات منتخبه تأليف دکتر رياض قديمى ص ٥٣٢). ٨ _ مأخذ رديف ١ ص ٤٣ _ ٤٦ ٩ _ کتاب بشارات کتب آسمانى و اشارات ديگران در بارهٴ ظهور امر الهى تأليف جناب حسام نقبائى نشر دوم با اضافات تحت عنوان ٰٰامام دوازدهمٰٰص ٦٥ _ ٦٦ ١٠ _ مأخذ قبلی ص ٦٦ ١١ _ مطالبى که در ابيات جناب نعيم آمدهاست بعضاً در لوحى از حضرت عبدالبهاء زبارت مىشود: ٰٰاعلم ان الاحزاب فى القرون الاولی کانوا بکلّ کهف يترصّدون سطوع نورالهدى و يزوغ کوکب العلی و ظهور الموعود من جابلقا و جابرصاء. اليهود کانوا منتظرون ظهور الموعود من مدينة السّبت المخفية عن الانظار و هذا هو جابلقا و امة عيسى ينتظرون ظهور الموعود من بطن جبل الرضوىٰٰ(مأخذ قبلی ص ٦٤) مضمون بيانات مبارکه بفارسى اينست: بدان که احزاب در قرون اوّليّه منتظر طلوع نور هدايت و ستارهٴ علوّ و ظهور موعود از جابلقا و جابرصا بودند. يهود ظهور موعود را از شهر سبت پنهان از انظار انتظار داشتند که اين همان جابلقااست و امّت عيسى منتظر ظهور موعود از دل آسمان نازل برابر از اوج اعلی بودند و اين همان جابرصاست و کيسانيّه منتظر ظهور موعود از ميان کوه رضوى بودهاند. در بارهٴ کيسانيّه آمدهاست: گروهى بعد از امام اوّل يعنى بعد از حضرت علی و گروهى بعد از امامحسين معتقد به امامت محمّدبن علی بن ابىطالب مشهور به محمّدبن الحنفيه پسر ديگر حضرت علی (نابرادرى حضرت حسن و حضرت حسين) شدند که بآنها کيسانيّه مىگويند (بمناسبت اسم ابو عمُرة کيسان فرماندهٴ لشکر مختار ثقفى که به خونخواهى حضرت حسين قيام نمود و مىنويسند که اسمٰکيسانٰٰبعد از مرگ ابو عُمره لقب مختار شد) چون مختار ثقفى خود را نمايندهٴ امام محمّد حنفيّه که در حبس عبدالله بن زبير در مکّه بود مىدانست اين فرقه را مختاريّه نيز مىنامند و چون پيروان مختار ثقفى براى حمله بدشمن سلاح آهنى کافى نداشتند و لذا چوب و گرز چوبى بدست مىگرفتند بآنها خشبيّه نيز گفتهاند. حنفيّه شهرت خوله بنت جعفربن قيس حنفى، زوجهٴ حضرت علی است که محمّد حنفيهٰٰاز بطن او و صلب حضرت علی مىباشد. بنقل از کتاب سيّد رسل حضرت محمّد، اسلام و مذاهب آن ص ١٠٨ تأليف دکتر رياض قديمى. ١٢ و١٣ مأخذ رديف ١٠ ص ٦٧ و ٦٨ متمم مقاله در شرح حال نوّاب اربعه و تبعات آن نايب اوّل: ابوعمرو عثمان بن سعيد عمرى از طايفهٴ بنى اسد است که او را اسدى نيز خواندهاند و وى را شخصى ثقه دانستهاند. امام حسن عسکرى چون نام دراز او را شنيد فرمود که در يک مرد اين دو نام عثمان و ابوعمرو جمع نمىشود بنابراين دستور داد که کنيهٴ او را که ابوعمرو باشد بر هم زنند و وى را عمرى ناميدند او را عسکرى نيز گويند زيرا که اهل قريهٴ عسکر در سرّ من رآى (سامراء) بوده او را سمان يعنى روغنفروش نيز مىخواندند. گويند بسبب مخفى داشتن امر سفارت تقيّه نموده روغنفروشى مىکرد. چنانکه شيعيان اموالی را که براى امام حسن عسکرى مىآوردند به ابوعمرو تسليم مىکردند و او را از راه ترس و تقيّه آن اموال را در داخل خيک روغن گذاشته به خانهٴ امام مىرسانيد. وى مورد اعتماد امام علیالنّقى بود و آن حضرت به ياران خود مىفرمود اين ابوعمرو مردى ثقه است و هرچه به شما گويد از جانب من است و آنچه را که به شما مىرساند از جانب من مىباشد. او در زمان امامحسن عسکرى همچنان مورد وثوق امام بود پس از رحلت امام حسن عسکرى نايب حضرت حجّت شد. چون امام حسن عسکرى درگذشت عثمان بن سعيد آن حضرت را غسل داد و کفن کرد و حنوط نموده بخاک سپرد. توقيعات حضرت صاحب امر در خصوص امر و نهى و جواب سؤالات شيعه به توسّط عثمان بن سعيد و پسرش به ايشان مىرسيد...جلد سيزدهم بحارالانوار ص ٢٨٦ _ ٢٨٩ کتاب الغيبة شيخ طوسى طبع تبريز ١٣٢١ ه ص ٢٣٢ _ ٢٢٨ نايب دوم ابوجعفر محمّدبن عثمان بن سعيد عمرى. چون پدرش درگذشت به امر امام بجاى او نشست و واسطهٴ بين حضرت حجّت و مردم گرديد در خبر است که توقيعى از طرف امام در تعزيت پدرش آمد و آن مشتمل بر چند فصل بود...ابوجعفر دخترى بنام امکلثوم داشت و از وى روايت شده که پدرش چند جلد کتاب در فقه تصنيف کرده و همهٴ مطالب آنها را از حضرت صاحب الامر و پدرش امام حسن عسکرى و جدّش امام علیالنّقى اخذ کردهبود، امکلثوم گويد اين کتابها پس از وى به نائب سوم حسين بن روح رسيد همچنين از امکلثوم روايت شده که ابوجعفر محمّدبن عثمان دل از دنيا کنده و براى خود قبرى کنده بود و منتظر مرگ خويش بود تا در سال ٣٠٥ ه پس از پنجاه سال نيابت دار فانى را وداع گفت...کتاب الغيبة شيخ طوسى ص ٢٣٣ _ ٢٣٨ جلد سيزدهم بحارالانوار ٢٩٥ _ ٢٨٨. نايب سوم ابوالقاسم حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى است. ابوجعفر محمّدبن عثمان پس از خود به اشارهٴ امام، حسين بن روح را به جانشينى خويش برگزيد، نام او را گاهى حسين بن روح بن بنى نوبخت و گاهى قمى نوشتهاند، وى در ايّام امامت امام يازدهم نيز از اصحاب خاصّ او بشمار مىرفت و به اصطلاح ٰٰبابٰٰآن حضرت بود و قطعهاى از اخبار ائمّهٴ سابق را هم که از ديگران شنيده بود نقل مىکرد. امکلثوم دختر ابوجعفر محمّدبن عثمان گويد: که حسين بن روح از چندسال پيش از مرگ پدرم وکيل او بود و در امر املاک وى نظارت داشت و اسرار دينى را از جانب او به رؤساى شيعه مىرسانيد و از خواصّ و محارم وى بشمار مىرفت. مراتب وثوق و ديانت و فضل او روز بروز مقام وى را در ميان شيعه استوارتر مىساخت تا اينکه از طرف پدرم به نيابت و سفارت منسوب گرديد. حسين بن روح بعد از درگذشت ابوجعفرمحمّدبن عثمان به عنوان نايب سوم امام غايب به ٰٰدارالنيّابهٰٰبغداد درآمد و در آنجا رسماً جلوس کرد و بزرگان شيعه گرداگرد او نشستند.ٰٰذکاءٰٰخادم ابوجعفر با عصا و کليد و صندوقچه او به نزد حسين روح آمد و گفت ابوجعفر مرا فرمود که چون مرا بخاک سپردى اين اشياء را تسليم او کن اين صندوقچه حاوى انگشترىهاى ائمّه است. اوّل توقيعى که بدست حسين بن روح صادر شد بتاريخ يکشنبه ٢٤ شوال سال ٣٠٥ ه بود حسين بن روح از سال انتصاب خود به نيابت تا زمان حامدبن العباس از جمادى الاخر سال ٣٠٦ تا ربيعالآخر سال ٣١١ ه به حرمت تمام در بغداد مى زيست و منزل او محلّ رفت و آمد امراء و بزرگان مملکت بود. چون کار وزارت در دست آل فرات بود و آنان خاندانى شيعى بشمار مىرفتند تا ايشان روى کار بودند کسى مزاحم حسين بن روح و ياران او نمىشد همينکه آل فرات بدست حامدبن عباس از کار افتادند وزير جديد به حبس و مصادرهٴ اموال آل فرات و بستگان ايشان فرمان داد و حسين بن روح نيز به زندان افتاد و از سال ٣١٢ تا محرم ١٣١٧ ه در زندان بود. بواسطهٴ دوستى که با محمّدبن علی شلمغانى معروف به ابن ابىالعزاقر داشت مدّتى از زندان امور خود را به وى سپرد ولی چون ملتفت انحراف فکرى و مذهبى او شد وى را خلع کرده و از زندان توقيعى در لعن او صادر کرد ظاهراً حسين بن روح را باتّهام مراوده با قرامطه که در اين ايّام بر سواحل خليج فارس استيلاء يافته بودند به امرالمقتدر بالله بزندان افکندند. پس از رهائى از زندان حسين بن روح باز به همان عزّت و احترام سابق در بغداد مىزيست و چون چندتن از آل نوبخت که از خويشان وى بودند در دستگاه عبّاسى مقاماتى مهمّ داشتند کسى جرأت فراهم کردن مزاحمت براى او نداشت. در زمان خلافت الرّاضى بالله (٣٢٢ _ ٣٢٩ ه) حسين بن روح در بغداد در ميان شيعيان مقامى بلند داشت و بهواسطهٴ کثرت مالی که شيعهٴ اماميّه نزد او مىآوردند خليفه و درباريان از او سخن مىگفتند و او با زيرکى و درايت به ادارهٴ امور شيعهٴ اماميّه مشغول بود... حسين بن روح در شعبان ٣٢٦ ه درگذشت...خاندان نوبختى ص ٢١٢ _٢٢٢، جلد سيزدهم بحارالانوار ص ٢٩٥_٣٠٠، کتاب الغيبة شيخ طوسى٢٣٥_٢٥٥. نايب چهارم ابوالحسن علىّ بن محمّد سمرّى است حسين بن روح به اشاره امام غايب پيش از مرگ، ابوالحسن علىّ بن محمد سمرى را به جانشينى خويش برگزيد و وى مدّت سه سال از شعبان ٣٢٦ تا شعبان ٣٢٩ نيابت و وکالت امام غايب را داشت. ابن بابويه روايت کرده که ابومحمّدحسن بنمکتب گفت در سالی که شيخ ابوالحسن علىّ بن محمّد سمرى وفات کرد من در بغداد بودم. چند روز پيش از مرگ او نزد وى رفتم ناگاه ديدم که توقيعى از امام درآورد و به مردم نشان داد متن آن بدينگونه بود: ٰٰ"بسم اللهالرّحمن الرّحيم يا علىّ بن محمّدالسّمرى اعظمالله اجر اخوانک فيک فانک ميت مابينک و بين ستّة ايّام فاجمع امرک و لا توصّ الی احد فيقوم مقامک بعد وفائک فقد وقعت الغيبة الّتامة فلا ظهور الاّ بعد اذنالله تعالی ذکره و ذلک بعد طول الامد و قسوة القلوب و امتلاء الارض جوراً و سيأتى من شيعتى من يدّعىالمشاهدة قبل خروج السّفيانى و الصّيحة هو کذّاب مفتر و لا حول و لا قوّة الاّ باللهالعلىّ العظيمٰ" يعنىٰاى علىّ بن محمّد سمرى خداوند پاداش برادران دينى ترا در مصيبت مرگ تو بزرگ دارد همانا تو از اکنون تا شش روز ديگر خواهى مرد پس کار خود فراهم کن و در بارهٴ نيابت و وکالت به هيچکس وصيّت مکن تا بجاى تو ننشيند زيرا غيبت کبرى واقع گرديد و من ظهور نخواهم کرد مگر به فرمان خداى تعالی و آن پس از مدّت درازى خواهد بود که دلها را سختى و قساوت فراگيرد و زمين از ستم و بيداد پر گردد بزودى از شيعهٴ من کسانى مىآيند که دعوى ديدن مرا مىکنند بدان هرکس که پيش از خروج سفيانى و برآمدن صيحه و بانگى از آسمان ادعاى ديدن من نمايد دروغگو و مفترى است نيرو و قدرت تنها براى خداست و بسٰ. ابومحمّداحمدبن حسن المکتب گويد که ما از توقيع نسخه برداشته و از نزد او بيرون رفتيم و چون روز ششم شد او را مرگ فرا رسيد در هنگام نزع از او پرسيدند که وصى و جانشين تو کيست گفت "ل امر و هو بالعة و قضىٰ" اين سخن را بگفت و درگذشت... شرح احوال نواب اربعه بنقل از کتابٰٰتاريخ شيعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم تأليف دکترمحمّدجواد مشکور استاد دانشگاه، انتشارات اشراقى، طهران ٢٥٣٥ شاهنشاهى ١٩٧٦ ميلادى ص ١٤٢_ ١٣٧ مؤلّف سپس زير عنوانٰمدعيان بابيّتٰٰمىنويسد: حسين بن منصور حلاج در آغاز خود را رسول امام غايب و وکيل و باب آن حضرت معرفى مىکرد و بهمين سبب علماى علم رجال شيعه او را از مدّعيان بابيت شمردهاند نام او ابوالمغيث حسين بن منصور است که در ٣٠٩ ه کشته شد. ابوحلاج پس از دعوى بابيّت بر آن شد که ابوسهل اسماعيل بن علی نوبختى را که از مشاهير متکلّمين و از شعراء و منصفان اماميّه و از بزرگان خاندان نوبختى بشمار مىرفت در سلک ياران خود آرد و به تبع او هزاران هزار شيعهٴ امامى را که در قول و فعل تابع امر او بودند به عقايد حلولی خويش درآورد بويژه آنکه جماعتى از درباريان خليفه نسبت به حلاجحسن نظر نشان داده و جانب او را گرفتهبودند. ابوسهل که پيرى مجرّب و عالمى زيرک بود نمى توانست ببيند که يک داعى صوفى با مقالاتى تازه خود را معارض حسين بن روح نوبختى وکيل امام غايب معرفى کند و بدينوسيله آل نوبخت را از دستگاه خلافت دور سازد. در اين زمان چون فقه امامى از طرف خلفاء به رسميّت شناخته نشده بود و شيعيان در ميان مذاهب اهل سنّت و جماعت ناچار"مذهب ظاهرى"را که مؤسّس آن ابوبکر محمّدبن داود اصفهانى (در گذشته در ٢٩٧ ه) است پذيرفته بودند. رؤساى اماميّه و خاندان نوبختى براى برانداختن حلاّج ناچار شدند که به ابوبکرمحمّدبن داود امام مذهب ظاهرى متوسّل شده او را بصدور فتوائى که در سال ٢٩٧ ه اندکى بيش از مرگ خود در وجوب قتل حلاّج انتشار داد وادار نمايند. در اين هنگام ابوالحسن علی بن فرات وزير شيعه مذهب مقتدر خليفه نيز در تکفير حلاّج به آل نوبخت کمک مىکرد. حلاّج در سال ٢٩٦ ه به بغداد آمد و مردم را بطريق خاصّ خود که مبتنى بر نوعى تصوّف آميخته با مذهب حلوليّه بود دعوت کرد. وزير ابوالحسن بن الفرات وى را تعقيب کرد و ابن داود فتواى معروف خود را در حليّت خون او صادر نمود. حلاّج از بغداد گريخت و در شوشتر و اهواز پنهان زيست در سال ٣٠١ ه بدست عمّال خليفه گرفتار شد و بزندان افتاد و در ٢٤ ذيقعدهٴ ٣٠٩ پس از هفت ماه محاکمه علماى شرع او را مرتدّ و خارج از دين اسلام شمرده و به فرمان مقتدر خليفه و وزير او حامدبنالعباس بدار آويخته شد و سپس جسد او را سوزانيده و سرش را بر چوبى بالاى جسر بغداد زدند. بايد دانست حسين بن روحبن منصور حلاّج در حدود ٢٤٤ ه در قريهٴ طور از قراء بيضاء فارس در هفت فرسنگى شيراز زاده شد و با پدرش منصور از بيضاء به واسط رفت و در آنجا علوم اسلامى را بياموخت. در ٢٠ سالگى به بصره رفت و مريد صوفى آن زمان عمرو مکّى شد و بدست او خرقهٴ تصّوف پوشيد در سال ٢٧٠ ه در ٢٦ سالگى به مکّه سفر کرد و حجّ کعبه بگزارد از مکّه به اهواز بازگشت و بدعوت پرداخت. حلاّج براى دعوت مذهب صوفيانهٴ خود که جنبهٴ حلولی داشت به مسافرت مىپرداخت...او سخنان غريب مىگفت و کتابهاى عجيب تصنيف کرد که از جملهٴ آنها طاسين الازل و قرآن القرآن و الکبريت الاحمر است اشعارى نيز در وحدت وجود از او باقى است...(الغيبة شيخ طوسى ص ٢٦١_٢٦٢، تاريخ بغداد ج ٨ ص ١٢٤، خاندان نوبختى ص ١١١_١١٦، لوئى ماسينون Massignon قوس زندگى منصور حلاّج ترجمهٴ عبدالغفور روان فرهادى بنياد فرهنگ ١٣٤٨، مجلسى_ جلد سيزدهم بحارالانوار ص ٣١١_٣١٣). سپس مؤلف زير عنوانٰ"ابن ابى العزاقر"مىنويسد: نام او را ياقوت حموى ابوجعفر محمّدبن علی شلمغانى معروف به ابن ابى العزاقر آوردهاست شلمغانى از اصحاب امام حسن عسکرى و دبيران زمان خود در بغداد بود. در زمان غيبت صغرى تغيير مشرب داده با شيخابوالقاسم حسين بن روح از نواب اربعه به مناقشه و رقابت پرداخت و دعوى بابيّت کرد. (مؤلف از کسان ديگرى هم بعنوان مدعى بابيّت ياد کردهاست که شهرتى ندارند) نجاشى در رجال خود مىنويسد که ابن ابىالعزاقر شلمغانى از پيشروان مذهب اماميّه بود و او را رشک و حسد به حسين بن روح بر آن داشت که ترک مذهب اماميّه گويد و داخل در کيشهاى مردود گردد تا بدانجا که از طرف امام غايب توقيعاتى عليه او صادر شد و سرانجام به امر دولت وى را کشته بدار آويختند... ص ١٤٢_١٤٣ امّا در کتاب محاضرات تأليف جناب عبدالحميد اشراق خاورى در اين باره چنين مىخوانيم: ٰٰ...در دورهٴ نيابت حسين بن روح ابوجعفرمحمّدبن علی شلمغانى از اهل قريهٴ شلمغان از قراى واسط که به ابن ابىالعزاقر نيز معروف است با حسين بن روح مخالفت کرد و گفت امام حسن عسکرى فرزندى نداشتند و بلاعقب وفات کردند و اشعارى گفت که در جلد سيزدهم بحارالانوار آن ابيات را مرحوم مجلسى نقل کرده از اين قرار: يا طالبا من بيت هاشمى و جاحدا من بيت کسروى قد غاب فى نسبة اعجمى بالفارسى الحسب الرضى مضمون اينکه ديگر از خاندان هاشم ظهورى نخواهد بود و از عجم از نسل و نژاد بزرگ و عظيمى ظهور واقع خواهد شد. در ماه ذىحجّةالحرام سال ٣١٢ توقيعى شامل لعن شلمغانى از ناحيهٴ حسين بن روح صادر شد صورت اين توقيع در کتاب غيبت طوسى(متوفّى در سال ٤٦٠ هجرى) مسطور است. شلمغانى را باقدامات حسين بن روح نوبختى ابن مقله دستگير و در يوم سهشنبه ٢٩ ذىالعقده سال ٣٢٢ هجرى بقتل رسانيده و جسد او را سوزانيده خاکسترش را بدجله ريختند و اين واقعه در شهر بغداد اتّفاق افتاد. حضرت عبدالبهاء جل ثنائه در لوح ملاّزادهٴ تبريزى راجع به شلمغانى بياناتى فرموده و قاتلين او را هزله رذله خذله ناميدهاند قوله الاحلی "ان عبدالله الشلمغانى قد نطق بابدع المعانى و صريح الخبر بظهور النيّّر السّاطع من الافق الايرانى ولکنّ الظالمين و الهزلة و الرّذلة الخذلة هدروا دمه و نسبوا اليه البهتان العظيم و قتلوه بظلم عظيم و لکن الله برئه من البهتان و قدرّ له الرّوح و الرّيحان و الان هو فى نعيم مقيم و مقام کريم زادالله درجته فى عالم البقاء و انعم عليه بالنّعم و الالاء ... انتهى. (بنقل از محاظرات چاپ لانگنهاين، آلمان غربى ١٤٣ بديع ١٩٨٧ ميلادى ص ٨١٦ _ ٨١٥) مضمون بيان مبارک بفارسى اينست که: عبدالله شلمغانى به بديعترين معانى سخن گفت و آشکارا به ظهور خورشيد ساطع از افق ايرانى بشارت داد ولی ظالمان پست و دنى خون او را هدر کردند و بهتانى بزرگ نسبت باو روا داشتند و بظلمى عظيم او را بقتل رساندند ولکن خداوند او را از بهتان برى ساخت و براى او روح و ريحان مقرّر داشت و اکنون در بهشت مقيم است و مقامش کريم. خداوند درجات او را در عالم بقاء افزون کند و نعم و آلاء را بر او ارزانى دارد. در بارهٴ مماشات حضرت اعلی با خلقالله در اظهار امر به بابيّت سخن رفت بجاست سابقهٴ اين امر در اسلام و مسيحيّت از کتاب محاضرات نقل شود:ٰرويّهٴ مماشات با خلق و مراعات نفوس در ادوار سابقه هم بودهاست مسئلهٴ غرانيق و ذکر اسامى اوثان عرب جاهليّت که در سورةالنّجم قرآن مجيد نازل شدهاست در حقيقت براى مماشات با خلق و رعايت حال نفوس بودهاست بولس رسول نيز اين مطلب (لزوم مماشات با خلق) را در رسالهٴ اوّل بولس بقرنتيان فصل نهم آيهٴ نوزدهم ببعد تصريح مىکند...-محاضرات ص ٨٣٨).
|
|